یادداشت

جنگ ؛آینه ای از عشق به خاک

مهندس امین رشیدی

 

جنگ، واژه‌ای است که با خود غمی کهنه و هراسی عمیق را به همراه دارد؛ اما وقتی این واژه با «وطن» پیوند می‌خورد، داستانی متفاوت آغاز می‌شود. داستانی از عشق، ایثار و ایستادگی که در پسِ آوارهای ویرانی، شکوفا می‌شود. جنگ برای من، تنها صدای انفجار و بوی باروت نبود؛ بلکه آینه‌ای بود که در آن، عمق عشق به خاک، غیرت به پرچم و زیبایی‌های نادیده‌ی ایران را با تمام وجودم لمس کردم.

آن روزها، روزهایی نبود که بتوان از آن با آرامش سخن گفت. آسمان، که زمانی میزبان پرواز پرندگان و دل‌خوشی پرواز عقاب‌ها بود، حالا با غرش جنگنده‌ها و دود برخاسته از آن، رنگ دگرگون کرده بود. وقتی اولین آژیر خطر در شهر پیچید، گویی تمام هستی من در یک لحظه منجمد شد. ترس، مثل موجی سرد، تمام وجودم را فرا گرفت. اما در کنار این ترس، حسی دیگر نیز جوانه زد؛ حسی که ریشه در خاک همین وطن داشت.

صدایی درونم فریاد می‌زد: “اینجا خانه توست. اینجا جایی است که باید از آن دفاع کنی.” یادم می‌آید که چگونه پدر، با چهره‌ای مصمم اما چشمان نگران، کوله‌بار کوچکی برداشت و آماده رفتن شد. او نه تنها لباس رزم پوشیده بود، بلکه پرچمی را که از دوران جوانی‌اش به یادگار داشت، به بازوی خود بسته بود. آن پرچم، تنها تکه‌ای پارچه نبود؛ بلکه نمادی از تمام تاریخ، فرهنگ و هویت ما بود. نماد هزاران سال تمدن، رنج‌ها، افتخارات و امیدهای ملت ایران. وقتی به آن پرچم نگاه می‌کردم، ناخودآگاه تصویری از کوه دماوند، دشت‌های سرسبز شمال، کویرهای بی‌کران جنوب و شهرهای تاریخی ایران در ذهنم نقش می‌بست.

این بود وطن من؛ سرزمینی که زیبایی‌هایش از مرزهای جغرافیایی فراتر می‌رفت و در تار و پود وجودمان تنیده شده بود. جنگ، دیدگان انسان را به حقایقی تلخ اما مهم باز می‌کند. در میان هیاهوی ویرانی، زیبایی‌های وطن، چون نگینی درخشان، بیشتر به چشم می‌آمد. صدای باد در میان نیزارها، که روزی لالایی شب‌های تابستان بود، حالا در سکوت موقت پس از حملات، نوای دلنشین‌تری داشت. خنده‌ی کودکان که در پناه پناهگاه‌ها، با اسباب‌بازی‌های دست‌سازشان سرگرم بودند، پژواک امید در دل تاریکی بود. دیدن همبستگی همسایگان، تقسیم اندک آذوقه و دلداری یکدیگر، نشان از روحیه‌ای داشت که هیچ بمبی قادر به نابودی‌اش نبود. یادم می‌آید شبی که آسمان، از شدت آتش‌بازی دشمن، روشن بود. اما در همان تاریکی، ستاره‌ای درخشان‌تر از همیشه در آسمان دیده می‌شد. ستاره‌ای که نماد امید بود.

و آن شب، وقتی به چشمان مادرم نگاه کردم، در عمق آن، نه فقط نگرانی، که تسلیم‌ناپذیری و عشقی عمیق به همین خاک را دیدم. عشقی که از نسل‌ها پیش به ما رسیده بود و حالا در وجود ما شعله‌ور شده بود. پرچم ایران، در آن روزها، تنها یک نماد نبود؛ بلکه تجسمی بود از هویت ما. دیدن آن پرچم بر فراز سنگرهای مقاومت، یا بر دستان رزمندگانی که با عزمی راسخ در برابر دشمن ایستاده بودند، حس غرور و بالندگی وصف‌ناپذیری در من ایجاد می‌کرد. هر خط از پرچم، داستانی داشت. رنگ سبز، نماد سرسبزی و طراوت ایران؛ رنگ سفید، نماد صلح و پاکی؛ و رنگ سرخ، نماد خون جوانانی که برای دفاع از این خاک ریخته شد. و البته، نشان ا… در میانه آن، که یادآور اعتقاد و روح معنوی ملت ما بود. در اوج سختی‌ها، وقتی امیدها کمرنگ می‌شد، نگاه به پرچم، جانی دوباره می‌بخشید.

به یاد می‌آوردم که چه کسانی برای این آب و خاک جان فدا کرده‌اند. به یاد می‌آوردم که چه تمدن عظیمی در این سرزمین ریشه دارد. و این یادآوری‌ها، به من قدرت ایستادگی می‌داد. قدرت این را که در برابر هر فشاری، هر تهدیدی و هر تلاشی برای تحقیر هویت ملی‌مان، سر خم نکنم. جنگ، مفهوم میهن‌پرستی را از یک شعار صرف، به یک تکلیف عمیق و یک عشق بی‌چون و چرا تبدیل کرد. میهن‌پرستی یعنی حس تعلق عمیق به این خاک، به مردمانش، به فرهنگش و به آینده‌اش. یعنی حاضر باشی برای حفظ ارزش‌هایش، از جان و مال خود بگذری. یعنی زیبایی‌های طبیعی ایران، از دریای خزر تا خلیج فارس، از زاگرس تا البرز، از کویر لوت تا جنگل‌های شمال، همه و همه، بخشی از وجود تو باشند. من در جنگ، نه تنها دشمن را شناختم، بلکه وطن خود را نیز شناختم. با تمام وجودم فهمیدم که ایران، تنها یک جغرافیای سیاسی نیست؛ بلکه هویت است، تاریخ است، فرهنگ است و مهم‌تر از همه، عشق است. عشقی که در رگ‌های پدرم، در دعای مادرم، در لبخند کودکان و در اراده‌ی رزمندگان جاری بود. جنگ، هرچند ویرانگر بود، اما درس‌های بزرگی نیز به همراه داشت. درس اهمیت وحدت ملی در برابر دشمن مشترک. درس قدردانی از امنیت و آرامشی که شاید پیش از جنگ، قدرش را نمی‌دانستیم. و مهم‌تر از همه، درس عشق به وطن، عشقی که در سخت‌ترین شرایط، نه تنها کمرنگ نشد، بلکه قوی‌تر و پررنگ‌تر از همیشه، در دل‌ها جای گرفت. امروز،وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، آن دوران را با تمام تلخی‌هایش، بخشی جدایی‌ناپذیر از هویتم می‌دانم. جنگ، به من آموخت که زیبایی وطن، تنها در طبیعت بکر و آثار باستانی‌اش نیست؛ بلکه در روحیه استوار مردمانش، در شجاعت مدافعانش و در عشقی است که به خاک خود دارند. آموختم که پرچم ایران، تنها یک رنگ و نشان نیست؛ بلکه تجسمی است از تمام آنچه که به آن افتخار می‌کنیم و برای حفظ آن، تا پای جان خواهیم ایستاد. و این، حس و حال من از جنگ است؛ حسی که با درد آغاز شد، اما با عشق به وطن، معنا یافت.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا