در جهان امروز، مرزهای سنتی بازار کار در حال رنگ باختن است. مدل کلاسیک استخدام تماموقت و دائمی که برای چندین دهه، تصویر ذهنی شغل ایدهآل را شکل میداد، جای خود را به اشکال متنوعتری از کار میدهد. خوداشتغالی، فریلنسینگ و کارآفرینی های خرد، نه یک استثنا، بلکه به یک جریان اصلی و رو به رشد در اقتصادهای توسعهیافته و درحال توسعه تبدیل شدهاند. با این حال، ساختارهای حقوقی، حمایتی و رفاهی که عمدتاً در قرن بیستم و متناسب با اقتصاد کارخانهای و استخدام انبوه دولتی طراحی شدهاند، به سختی میتوانند خود را با این واقعیت جدید تطبیق دهند. اینجاست که معمایی عمیق و فراگیر شکل میگیرد: از یک سو، جامعه و اقتصاد به سمت خوداشتغالی و کار مستقل پیش میرود و از سوی دیگر، شبکههای ایمنی اجتماعی نظیر بیمه، بازنشستگی و حمایتهای قانونی، همچنان حول محور کارفرما کارمند تعریف میشوند. این شکاف عمیق میان امنیت و خوداشتغالی، به یکی از مهمترین موانع پیش روی افرادی بدل شده که جرات میکنند از قفس امن اما محدودکننده استخدام رسمی خارج شده و پای در مسیر پر فراز و نشیب استقلال شغلی بگذارند.
این معما ریشه در تصورات دیرینه ما از مفهوم شغل واقعی دارد. در ناخودآگاه جمعی بسیاری از جوامع از جمله ایران، شغل واقعی همچنان با مفاهیمی همچون حضور در یک محل کار مشخص، داشتن یک کارفرما، دریافت حقوق ماهیانه ثابت و برخورداری از مزایای پایان خدمت و بازنشستگی گره خورده است. خوداشتغالی، فریلنسینگ و حتی راهاندازی یک کسب و کار کوچک، اغلب به عنوان فعالیتی موقتی، حاشیهای یا حتی تفننی تلقی میشود که در بهترین حالت، میتواند درآمدی جانبی را برای فرد به همراه آورد، اما هرگز نمیتواند جایگزینی برای یک شغل واقعی باشد. این نگاه که ریشه در ساختارهای آموزشی، فرهنگی و حقوقی ما دارد، بزرگترین مانع روانی و اجتماعی بر سر راه توسعه خوداشتغالی است. والدین هنوز ترجیح میدهند فرزندشان با قبولی در یک آزمون استخدامی، جایی داشته باشد تا اینکه او را در مسیر پر مخاطره کارآفرینی تشویق کنند. این طرز فکر، نه فقط یک تعصب فرهنگی، که حاصل سالها تجربه زیسته از ناامنیهای بازار کار غیررسمی است. مردم به خوبی دریافتهاند که بدون پشتوانههای قانونی و حمایتی نهادهای رسمی، خوداشتغالی میتواند به سرعت به شغلی ناپایدار و پراسترس تبدیل شود.
در قلب این ناامنی، مسئله تأمین اجتماعی و پوشش بیمهای قرار دارد. نظام تأمین اجتماعی در ایران، همچون بسیاری از کشورهای دیگر، بر مبنای رابطه کارفرما و کارمند بنا شده است. در این مدل، کارفرما موظف است بخشی از حق بیمه کارگر یا کارمند خود را پرداخت کند و اینگونه، فرد در ازای سالها کار، خود را تحت پوشش بازنشستگی، ازکارافتادگی و درمان میبیند. اما در خوداشتغالی، فرد هم کارفرماست و هم کارمند. او باید هم سهم کارگر و هم سهم کارفرما را خودش به تنهایی بپردازد. با وجود طرحهایی مانند بیمه قالیبافان، بیمه خویشفرما و بیمه اختیاری تأمین اجتماعی که تلاش کردهاند این خلا را پر کنند، واقعیت آن است که این پوششها یا بسیار پرهزینه هستند، یا خدمات محدودی ارائه میدهند، یا آنقدر پیچیدهاند که بسیاری از افراد خوداشتغال از دسترسی به آنها محروم میمانند. بار سنگین پرداخت حق بیمه به تنهایی، بسیاری از فریلنسرها و خویشفرمایان را به خصوص در سالهای اولیه فعالیت که درآمد ثابت و قابل اتکایی ندارند، مجبور میکند تا پوشش بیمه را به کلی کنار بگذارند. اینجاست که یک چرخه معیوب شکل میگیرد: نداشتن بیمه، ریسک خوداشتغالی را افزایش میدهد و افزایش ریسک، افراد بیشتری را به سمت مشاغل دولتی و رسمی سوق میدهد.
اما مسئله فراتر از بیمه و بازنشستگی است. قوانین کار ما که عمدتاً برای حمایت از کارگران در برابر کارفرمایان طراحی شدهاند، در قبال افراد خوداشتغال و فریلنسرها تقریباً ساکت هستند. در یک قرارداد استخدام رسمی، حداقل دستمزد، ساعات کاری، اضافهکاری، مرخصی استعلاجی، مرخصی زایمان، عیدی و سنوات، همگی توسط قانون تضمین شدهاند. اما یک فریلنسر که با چند کارفرمای مختلف به صورت پروژهای کار میکند، از هیچیک از این حمایتهای قانونی برخوردار نیست.
پلتفرمهای آنلاین، بازار کار را دگرگون کردهاند و میلیونها نفر در سراسر جهان از طریق این پلتفرمها امرار معاش میکنند. اما این پلتفرمها نیز خود را کارفرما نمیدانند و خود را صرفاً واسط بین عرضه و تقاضا معرفی میکنند. در نتیجه، میلیونها نفر در سراسر جهان در یک منطقه خاکستری قانونی کار میکنند، نه کارمند محسوب میشوند تا از حمایتهای قانون کار برخوردار شوند و نه آنقدر درآمد پایدار دارند که بتوانند به راحتی هزینه بیمه و سایر پوششهای تأمین اجتماعی را به تنهایی بپردازند. اینجاست که معمای امنیت و خوداشتغالی ابعادی جهانی به خود میگیرد و نیازمند بازاندیشی بنیادین در مفهوم کار و حمایتهای اجتماعی مرتبط با آن است. راه برون رفت از این معما، در بازتعریف رابطه کار، امنیت و حمایت اجتماعی نهفته است. ما دیگر نمیتوانیم امنیت شغلی را صرفاً به معنای داشتن یک کارفرما برای تمام عمرتعریف کنیم. بلکه باید به دنبال امنیت در بازار کار باشیم؛ یعنی ایجاد شبکهای از حمایتها که افراد را در طول مسیر حرفهایشان، صرف نظر از نوع قرارداد یا رابطه شان با کارفرما، همراهی کند.

معمای تأمین اجتماعی و خوداشتغالی، یک مسئله صرفاً اقتصادی یا حقوقی نیست. بلکه یک مسئله سیاسی و اجتماعی است. این معما نشاندهنده تعمیق شکاف بین ساختارهای کهنه و واقعیتهای نوظهور است. اگر نتوانیم پلی میان این دو بزنیم، نه تنها جلوی رشد خلاقیت و کارآفرینی را گرفتهایم، بلکه ناامنی و بیاعتمادی را در جامعه نهادینه کردهایم. چاره کار، نه در بازگشت به گذشته و ایدهآلسازی استخدام مادامالعمر، که در ساختن آیندهای است که در آن امنیت و انعطافپذیری بتوانند در کنار هم معنا پیدا کنند. آیندهای که در آن، هر فرد فارغ از اینکه برای یک کارفرما کار میکند یا برای خودش، از شبکهای از حمایتها برخوردار باشد که به او امکان دهد با آرامش خاطر، ریسک کند، خلاقیت به خرج دهد و سهم خود را در ساختن فردای بهتر ایفا نماید. این، نه یک انتخاب که یک ضرورت برای بقا و پویایی اقتصاد و جامعه در قرن بیست و یکم است.





