روایت «گراندسو» از کفِ ماسهای یک خانه اجارهای تا روشن شدن چراغ یک کارخانه
در زندگی بعضی آدمها، موفقیت از دل آسایش بیرون نمیآید. از دل تنگنا، از دل رنج، از دل شبهایی میآید که هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد. سرگذشت آقای مهندس مرادی از همان جنس زندگیهاست. زندگی مردی که روزی در خانهای با کف ماسهای مستأجر بود و سالها بعد، چراغ کارخانهای را در زادگاهش روشن کرد که خاموشی و روشناییاش، حال دل یک روستا را تغییر میداد.
سال ۱۳۶۹، وقتی خانواده به رشت آمدند، شهر هنوز چهره امروز را نداشت. خانهها بیشتر ویلایی بودند و زندگی، سادهتر اما سختتر از امروز جریان داشت. پول چندانی در بساط نبود و انتخابها اندک بود. یکی از نخستین خانههایی که برای اجاره نصیبشان شد، سالنی بیستمتری بود با کفِ موزاییکنشده، زمینی پوشیده از ماسه و دیوارهایی گچ و خاکی. برای خانوادهای که پیش از آن روزهای دشوارتری را در چادر و بیپناهی گذرانده بود، همان سقف نیمبند هم غنیمت بود. اما این فقط آغاز یک سلسله سختیها بود.
چندی بعد، به خانهای دیگر نقل مکان کردند، جایی که آن هم آسایش نداشت. صاحبخانهای که خود مستأجر بود، نسبت به کوچکترین مصرف برق حساسیت نشان میداد. هنوز دو هفته از حضورشان نگذشته بود که برق خانه را قطع کرد و دلیلش را شلوغی بچهها دانست، بچههایی که هنوز آنقدر کوچک بودند که فقط حق داشتند کودکی کنند. همانجا بود که مهندس مرادی، با دلی شکسته اما عزمی آرام، دست به دعا برداشت و از خدا خواست روزی برسد که خود صاحبخانه شود، نه برای تفاخر، بلکه برای آنکه به دیگران نشان دهد میشود صاحبخانه بود و حرمت مستأجر را نگه داشت.
این دعا بعدها فقط یک آرزو نماند، به عهدی درونی تبدیل شد. وقتی در سال ۱۳۷۰ با تسهیلات دولتی توانست خانهای بسازد، آن را چند سال در اختیار یکی از بستگان قرار داد و حتی یک ریال اجاره نگرفت. میگفت با خدای خود عهد کردهام اگر خانهای داشته باشم، از کسی بابت آن پولی نگیرم. این جنس نگاه، در تمام مسیر زندگی او تکرار شد، نگاهی که موفقیت را فقط در دارایی نمیدید، در انسانیت هم میجست.
اما زندگی قرار نبود به همین سادگی روی خوش نشان دهد. در سال ۱۳۷۶، یک ضمانت، همهچیز را بر هم زد. تعهدی که او از سر رفاقت پذیرفته بود، به بحرانی مالی تبدیل شد و نزدیک به ۱۰ میلیون تومان بدهی روی دستش گذاشت،رقمی که در آن سالها میتوانست زندگی یک خانواده را با خاک یکسان کند. حقوق ماهانهاش، هرچند برای آن زمان مناسب بود، کفاف این سقوط ناگهانی را نمیداد. چکها یکییکی برگشت میخوردند و فشار روانی، هر روز بیشتر میشد. او نه فقط با بدهی، بلکه با زخمی عمیق در حیثیت اجتماعی خود روبهرو بود.
در همان روزهای سخت، همسرش کنار او ایستاد، استوار، آرام و امیدبخش. بعدها از آن روزها چنین یاد میکرد که گویی همهشان سوار ماشینی بودند که به دره سقوط کرده، اما بهطرزی معجزهآسا زنده ماندهاند. این تصویر، شاید دقیقترین توصیف آن دوره باشد. سقوطی ناگهانی، اما بدون تسلیم. مهندس مرادی خانهاش را فروخت، بخشی از بدهی را پرداخت و از فضای امن کارمندی بیرون آمد تا وارد دنیای پرریسک پیمانکاری شود، دنیایی که نه با آن آشنا بود و نه تضمینی برای موفقیت در آن وجود داشت.
ورود او به پروژههای اجرایی، بیش از آنکه یک انتخاب اقتصادی باشد، نوعی نبرد برای بازسازی خویشتن بود. نخستین تجربه جدیاش در پروژه گازرسانی خیابان تختی رشت شکل گرفت، پروژهای دشوار در روزهای بارانی گیلان، با کانالهایی که هر بار باران میبارید، میریختند و دوباره باید از نو آغاز میشدند. همان روزها مادرش، که بعد از فوت پدر دلبستگی بیشتری به او پیدا کرده بود، با نگرانی مسیر تازه فرزندش را دنبال میکرد. مهندس مرادی از مادر خواسته بود برایش دعا کند که باران کمتر ببارد تا کار پیش برود. خود او بعدها با شگفتی از همان سال یاد میکرد، سالی که گویی دعای مادر، آسمان رشت را هم آرامتر کرده بود.
پروژهها یکی پس از دیگری آمدند. از خیابانهای رشت تا روستای سختگذر کلشتر، از زابل و هیرمند تا عسلویه و طرحهای بزرگ خاکبرداری و آبرسانی. او کمکم از یک نیروی اداری، به مرد میدانهای دشوار عمرانی تبدیل شد. خودش میگفت بسیاری از این کارها را در آغاز اصلاً نمیشناختم،نه لوله گاز را دیده بودم، نه اتصالات را میدانستم و نه از پیچیدگیهای اجرای پروژههای سنگین خبر داشتم. اما یک ویژگی مهم داشت: میماند، یاد میگرفت و عقب نمیکشید. اولین نفری بود که سر کار حاضر میشد و آخرین نفری که محل را ترک میکرد.

همین روحیه بود که از او چهرهای خوشنام در پروژههای پیمانکاری ساخت. پروژههای ۱۲ ماهه را در ۸ ماه به پایان میرساند. در بافتهای فرسوده و پیچیده رشت، جایی که دیگران از اجرای شبکه فاضلاب در عمقهای بالا طفره میرفتند، او و تیمش راهحل میساختند. گاهی با آزمون و خطا، گاهی با نوآوریهای ساده اما مؤثر، گرههایی را باز میکردند که روی کاغذ ناممکن به نظر میرسید. این سالها، سالهای ساختن شخصیت تازهای در او بود،مردی که دیگر فقط برای جبران گذشته نمیدوید، بلکه میخواست چیزی از خود بر جای بگذارد.
در این مسیر، همراهی برخی مدیران و مهندسان خوشنام، بهویژه در شرکت «چکاد جنوب»، نقش مهمی در تثبیت موقعیت حرفهای او داشت. اعتماد متقابل، جای قراردادهای خشک را گرفته بود. به گفته خودش، برای پروژههایی با هزینههای میلیاردی، حتی یک خط قرارداد هم رد و بدل نمیشد و همین، بزرگترین سرمایه او بود، اعتماد.
سالها گذشت. خانهای خرید، دفتر کاری فراهم کرد، فرزندانش وارد دانشگاه شدند و زندگی کمکم رنگ آرامش گرفت. حتی وقتی پس از سالها از کسی که عامل خسارت بزرگ گذشتهاش بود، شکایت کرد و حکم به نفع او صادر شد، یک ریال از خسارت را برای خودش برنداشت و گفت همه را خیرات کنند. این تصمیم، بیش از هر چیز نشان میداد که در نگاه او، پیروزی فقط در پس گرفتن پول نبود، در عبور از تلخیها و اسیر نشدن در آنها بود.
اما مردانی از این جنس، معمولاً یکبار نمیافتند. او دوباره هم شکست را تجربه کرد. وقتی پروژههای عمرانی کمرونق شد و مشکلات مالی دولت، ادامه کار پیمانکاری را دشوار کرد، تصمیم گرفت مسیر تازهای را آغاز کند.ساخت کارخانه آب معدنی. بین سالهای ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۱، با همه توانش وارد این میدان شد، سازه ساخت، زمین آماده کرد، خط تولید نصب کرد، اما باز هم سرمایهاش ته کشید و بدهی بانکی کمرش را خم کرد. با این حال، آنچه در او هرگز خاموش نشد، امید بود.
قصه مهندس مرادی، فقط قصه یک کارآفرین نیست، قصه مردی است که بارها زمین خورد، اما هر بار از خاک برخاست. مردی که از کف ماسهای یک خانه اجارهای به روشنایی کارخانه رسید، با دعاهای مادر، همراهی همسر، رنج کار، و ایمانی که هیچ شکست بزرگی نتوانست از او بگیرد. شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد.آنها از سختی عبور نمیکنند تا فقط نجات پیدا کنند، عبور میکنند تا روزی برای دیگران راهی روشنتر بسازند.
برگرفته از کتاب از همین چشمه های روشن
شماره های دفترفروش
======================
09113311333==۰۱۳۳۲۶۱۱۰۴۶====۰۱۳۳۲۶۱۱۰۴۷





