زمستان، با آن پیراهن سفید و سردش، همیشه در ذهن ما ایرانیان تصویری دوگانه دارد. از یک سو، خاطرهٔ شعر کهن سعدی را زنده میکند که سرما و دشواری هایش را به هم گره زده و از سوی دیگر، شور و هیات و آتش زمستانی را در حافظهٔ جمعیمان ثبت کرده است. اما به راستی، آیا سرما و برف فقط قرار است نماد دشواری و انقباض باشد؟ آیا این سپیدپوشِ طبیعت، جز هدیهٔ سکوت و پاکی و فرصتی برای توقف اجباری، چیزی با خود نمیآورد؟ نگاهی به اقلیم چهارفصل ایران و تجربهٔ مردمانش در طول تاریخ نشان میدهد که پاسخ منفی است. سرمای زمستان و آن لحاف پنبهای که روی کوهها و دشتها میافتد، اگرچه بیشک چالشآفرین است، اما در دل خود گنجینهای از امکانهای نادیده را پنهان کرده است. رمز گشودن این گنج، نه در جنگیدن با طبیعت، که در همنوایی با آن و در دو کلمه خلاصه میشود.”آمادگی و برنامهریزی”. این دو، کلید تبدیل تهدید یخزده به فرصتی درخشان هستند. فرصتی که تنها با پذیرش زمستان به عنوان فصل ارزشمند و جداییناپذیر چرخهٔ حیات، و نه یک وقفهٔ ناخوشایند، قابل درک و بهرهبرداری است.
تصور غالب این است که با اولین فرود برف، زندگی باید به تعویق بیفتد، کسبوکارها کساد شوند و خیابانها خالی. اما این فقط یک روایت است، روایتی که ناشی از غافلگیری و ناآمادگی است. در نقطهٔ مقابل، جامعهای را تصور کنید که از ماهها قبل، انتظار برف را میکشد نه با ترس، که با اشتیاق. شهرداریها نه تنها ماشینهای برفروب، که طرحهایی برای تبدیل تودههای برف به جاذبههای موقت گردشگری دارند. بازارها پر میشوند از تجهیزاتی که نه فقط برای مقابله، که برای لذت بردن از برف طراحی شدهاند. این نگاه، اقتصاد مقاومتی را نه در شعار، که در عمل معنا میبخشد. برف دیگر یک حادثهٔ هزینهزا نیست، بلکه خود به کالایی برای گردشگران شهرهای کویری تبدیل میشود.
اما فرصتهای زمستان فراتر از سود مالی است. در عمق خود، فرصتی استثنایی برای ترمیم بافتهای اجتماعی فراهم میآورد. در دنیای امروز که سرعت و فردگرایی، گاه فاصلهها را بیشتر کرده، سرمای بیرون، بهانهای دلچسب برای گرمای درون میسازد. آنچه در گذشته به صورت خودجوش و در قالب هیاتهای زمستانی یا دیدوبازدیدهای فامیلی رخ میداد، امروز میتواند به شکلی نوین احیا شود. برف، با قطع کردن بسیاری از برنامههای پراکنده بیرون از خانه، زمانی اجباری و ارزشمند را به خانواده هدیه میدهد: زمان گفتوگو، زمان بازیهای گروهی، زمان خواندن کتاب و تماشای فیلم در کنار هم. این توفیق اجباری در واقع یک فرصت کم نظیر برای تمرکز بر هستهٔ اولیهٔ اجتماع، یعنی خانواده است. محلهها نیز با کمک هم برای رفع برف از جلوی در خانهها و باز کردن مسیرها، روحیهٔ همکاری و همبستگی را تمرین میکنند. این مشارکتهای کوچک، سرمایهٔ اجتماعی را تقویت میکند.
البته باید به یاد داشت که این فرصتها خودبهخود محقق نمیشوند. آنها محصول یک نگاه سیستماتیک و برنامهریزی از سطح کلان تا خرد هستند. در سطح کلان، نیازمند سیاستگذاریهای هوشمندانهای هستیم که زیرساختهای لازم برای ایمنی و بهرهبرداری از زمستان را فراهم کند، از سیستم حملونقل مقاوم گرفته تا آموزش مهارتهای مرتبط در مدارس و رسانهها. در سطح شهرداریها، نیازمند طراحی فضاهای شهری چندمنظورهای هستیم که در تابستان پارک باشند و در زمستان، پیست اسکی روی چمن یا زمین بازی برفی. در سطح خانواده، برنامههای جایگزین برای روزهای برفی و آموزش فرزندان برای لذت بردن ایمن از برف، ضروری است. در سطح فردی نیز، آمادگی جسمانی، داشتن سرگرمیهای داخل خانه و نگاهی مثبت به تغییر فصل، کلید طلایی است. این زنجیرهٔ برنامهریزی، از دولت تا شهروند، باعث میشود جامعه نه منفعل، بلکه کنشگرانه با زمستان روبرو شود.

سرما و برف، در نهایت، آیینهای هستند که نگاه ما به زندگی را بازمیتابانند. اگر فقط سختی آن را ببینیم، فقط سختی تحویل میگیریم. اما اگر با چشمانی جستجوگر و ذهنی آماده به استقبالش برویم، خواهیم دید که چگونه میتواند پاککننده، متعادلکننده و حتی محرک باشد. جوامعی که این درس طبیعت را آموختهاند، زمستان را فصل رکود نمیدانند، بلکه آن را کارگاهی میدانند برای ساختن، برای جمع کردن و برای آماده پریدن به بهار. این همان درک هوشمندانه از چرخهٔ طبیعت است. احترام به سرما، بهرهگیری از سکوت آن و تبدیل چالش به فرصت. شاید زیباترین فرصت زمستان، همان فرصتی باشد که برای آرامش و تفکر به ارمغان میآورد. زمانی برای آنکه قبل از جنب و جوش بهار، نقشهٔ راه را با دقت ترسیم کنیم. پس بیاییم این بار که برف بارید، به جای شکایت از قطع اینترنت یا تعطیلی مسیرها، پنجره را باز کنیم، نفس عمیقی بکشیم و ببینیم که این سفیدی شگفت، چه نقشی برای فردای سبزمان در آستین دارد.





